پشت بر آینه خواب می رویم؟
شب است و ماه می تراود از چشم های شب
خواب
این حس غریب باز به سمت خویش می کشاندم
و نگاه این مسیر خیال
در انتظار پاسخی ست از راه و از خواب های محال....
بند بندم را به احترام تو خواهم سوزاند
و خاکسترم را به باد خواهم داد
و می دانم
که به حرمت نگاهت
باد خاکسترم را به سمت تو می آرد
و بر چشمت می نشاند تا به خواب هایم راه یابی
گلی میان برگ های دفترم گذاشته ام
به یاد تو به یاد دیدار اول
در کوچه های هزار نقش و در هوای بهاری انتظار
و در آن غروب دل انگیز که خورشید از شرم تو به لاک زمین فرو می رفت....
شکاف پنجره هنوز از دست تو سخن می گوید
و دستهای من هنوز گرمی دستهایت را به مسلخ حضور می کشاند
صورتت را بر ماه ترسیم می کنم که آسمان بداند
تو ماه منی و دیگر ماه ی نرویاند که عکس تو نباشد بر آن...
نگاهم زمزمه خیال های دست نیافتنی ست
و حس مبهمی دلم را تا کنار تو می کشاند.....
_______________
راستی
همیشه همین گونه است که می بینیم؟!
یا نه عاقبت دستانی تو را قفل می کند
و من بی کلید می مانم!
حضوری غایب بر پیشانی مرصع تو
که چین بر می دارد
تا پیمانه ای باشد بر قطره قطره ای که می چکم
راستی همیشه این گونه فراموش می شویم
یا پشت بر آینه خواب می رویم؟!
در این شبهای مهتابی
در این شبهای مهتابی
که از تو دورم و از خویشتن سیرم
تنفر دارم از خویش و کمی هم از تو دلگیرم
چنان دیوانگان سر بر در و دیوار می کوبم
چنان آوارگان در غربت احساس می میرم....
به امیدی که باز آیی...
به یا گرمی آغوش جانبخشت
به یاد آن همه مهتاب شبهایی
که تا صبح سحر آندم که خورشید از کنار پرده توری
کمی آنورتر کوه بلند پیر می آمد
نوازشگر
و با گرمی خود بیدارمان می کرد
به یاد آنهمه مهتاب شبها که
به دور از چشم آدم های بد بیدار می ماندیم
و در گوش هم از احساس می خواندیم
اگر حتی در اوج نفی و رسوایی
بدون ترس و پروایی ز بد گویان
در این شبهای مهتابی من از گلبرگ از گلدان قناری هرچه که زیباست
دل سیرم!
به تو گفتم که نذری دارم و امشب ادای نذر خواهم کرد
از امشب در حیاط خانه دستم را به سوی آسمان پرواز خواهم داد
و از آن خالق هستی که دستم را از اوج کبریا پس داد و بر دستان تو بنهاد
خواهم خواست
دوباره بر سر کالسکه هرشب گل مهتاب بنشاند
و دستم را تمنا وار در دست تو بگذارد
و از تو عشق را این بار بستاند
به دست من من دلپاک بسپارد
که عمری عشق را فریاد سازم با شکیبایی....
_____________
هرگز گمان مبر پنهان که می شوی در خود
در خود تورا نمی بینم
پنهانی ات زیباترین گواه بینایی من است!
تک واژه را نگاه کن
تنها مکثی میان انگشت های تو کافی ست
تا گرد و غبار پنجره بر گیرم و خورشید را بنگرم.